بديع الزمان فروزانفر

45

زندگانى مولانا ( فارسى )

و ارادت يكى از مغولان بوى در موقع فتح قيصريه ( 640 ) و آمدن يكى از شيخ‌زادگان بغداد بعد از قتل خليفه ( 656 ) به خدمت وى نقل كرده و اين هر سه روايت با گفته‌هاى خود او و ولدنامه مخالف و به كلى غلط است . وفات سيد « 1 » در قيصريه بوقوع پيوست و صاحب شمس الدين اصفهانى مولانا را از اين حادثه مطلع ساخت و او به قيصريه « 2 » رفت و كتب و اجزاء سيد را برگرفت و بعضى را برسم يادگار به صاحب اصفهانى داد و باز به قونيه برگشت . برهان الدين علاوه بر كمال اخلاقى و سير و سلوك صوفيان و طى مقامات معنوى دانشمندى كامل و فاضلى مطلع بود و پيوسته كتب و اسرار « 3 » متقدمان را مطالعه مىكرد و خلق را به طريقت راستان و مردان راستين هدايت مىنمود و اين معنى مسلم است كه او مردى كامل و به گفتهء مولانا نورشده و بظواهر پشت پا زده و مست تجليات الهى بوده است « 4 » و او را بسبب اشرافى كه بر خواطر داشت سيد سردان مىگفتند . افلاكى روايت مىكند « خاتونى بزرگ كه آسيهء وقت بود مريد سيد شده بود . روزى بطريق مطايبه سؤال كرد كه در جوانى رياضات و مجاهدات را بكمال رسانيده بودى چه معنى كه در اين آخر عمر روزه نمىگيرى و اغلب نمازها از تو فوت مىشود ، فرمود كه اى فرزند ما همچون اشتران بار كشيم ، بارهاى گران كشيده و شدائد روزگار چشيده و راههاى دور و دراز كوفته قطع مراحل و منازل بىحد كرده و پشم و موى هستى فروريزانيده لاغر و نحيف و نامراد گشته‌ايم و در زير بار گران گامزن و اندك خور و تنگ گلو شده اكنون ما را به اندك روزى بجو باز بسته چون پرورده شويم در عيدگاه وصال قربان گرديم زيرا كه قربان لاغر در مطبخ سلطان به كار نبرند و پيوسته فربه را فربه باشد » و گويا مراد وى آن باشد كه ما از مجاهده و طلب

--> ( 1 ) - افلاكى گويد هنگام وفات اين رباعى برخواند : اى دوست قبولم كن و جانم بستان * مستم كن و از هر دوجهانم بستان با هرچه دلم قرار گيرد بىتو * آتش به من اندر زن و آنم بستان ( 2 ) - اين سفر در سال 644 بوقوع پيوست ( مقالات ولد چلبى ) . ( 3 ) - در فيه ما فيه ( طبع طهران صفحهء 159 ) مذكور است كه « شيخ الاسلام ترمدى گفت كه سيد برهان الدين محقق ترمدى سخنهاى تحقيق خوب مىگويد از آن است كه كتب مشايخ و مقالات و اسرار ايشان را مطالعه مىكند » . ( 4 ) - مناقب افلاكى و نفحات الانس .